حالم خوبه
حالم خوب نیست
نه، خوبم
فقط سرم درد می کنه
و یه وقتا تمام وجودم درد می کنه تا بند بند انگشتام حتی
چیزیم نیس که
اصلاً همه همین جوریَن!!!
خوب میشم...
کلی کار دارم، کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی زیاد!
و یه عالمه حال ندارم!
الآن نشستم اینجا که داستانی که استاد فرموده بخونم، و ترجمه تایپ کنم، و متن ترجمه کنم... همه ش مثلاً!...
خُـــــــب، دیگه چه خبر؟!
راستی دیدی بایرن 5تا خورد! نوش جونش!!!
میگم یه چیزیم هس انگار
خیلی داغون شدم چند وقته. 5دقیقه نمی تونم مثل آدم بشینم، تمام تنم ضعف میره. فرت و فرت مریض و سرما خورده م. بعد شدم عین این پیرزنا که هرروز از درد یه ورشون می نالن! این که میگم یه پروسه ی طولانیه که تقریباً از سال پیش شروع شده ها... بعد میرم آزمایش و اینا، میگه هیچیت نیس! خب پس چرا اینجوری ام من؟! جل الخالق، کم خونی هم حتی میگه ندارم به عنوان یک پدیده ی نادر بین نسوان ایرانی!
پس لابد حالم خوبه دیگه
میگم که خوبم.
خوبم، تو خوبی؟!
روزگار هم می گذره
چه من پروژه م تکمیل شه چه نشه
چه 2-4-6 یا هر چند تا واحد بیفتم یا نیفتم
چه مجموعه آثار پوشکین رو بخونم و با اسم و سرگذشت قهرمانا حفظ کنم یا نکنم
سخت می گیرن بعضیا!
والا!...
میگم عوض این حرفا بیا یه کاری کنیم
بیا مثل خُلا بشینیم همدیگه رو تصور کنیم! مجسم کنیم کی چه شکلیه!
تا حالا ازین خُل بازیا درآوردی؟!
من بار اولمه...
حوصله م سررفته خب...
سخته ولی اینجوری
من اصلاً بلد نیستم کسی رو پیش چشام مجسم کنم. طرف رو دیده باشم هم سخته، دیگه چه برسه بخوام خودم حدس بزنم!
یه بار یادمه با یکی چت می کردم، بعد نشستیم به توصیف کردن خودمون. بعد من هرچی سعی کردم نتونستم اونو تصور کنم و با خودم گفتم "وای، چشم سبز!!!
" خب چشم سبز دوس نداشتم. بعد چند وقت قرار شد همو ببینیم. به دوستم می گفتم، گفت ببینیش می دونی چه شکلیه؟! گفتم آره، اینجوری و اونجوری و... . گفت اَ اَ اَ... پس خیلی خوشگله که! گفتم مگه هرکی بور باشه خوشگله؟! بعد رفتم دیدمش، انقده خوشگل بود!... ذره ای شبیه چیزی که من به زور تصور کردم نبود! خلاصه انقد پرتم در این زمینه!