خط خطی!

سُبْحَانَکَ یَا وَکِیلُ تَعَالَیْتَ یَا عَدْلُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ یَا مُجیرُ

اختلال هویت!

این جوجه هه انقدر جدیداً به من می چسبه که دارم کم کم حس می کنم مُرغمخنثی

الآنم رو پام خوابیده!خنثی

یه جوریش هم هست، نمی دونم مریض شده، چش شده؟...متفکر

 

  • من که به یکی میگم آرزوی برادر بزرگ داشتن آرزوی بی نهایت مسخره و بیخودیه، میگن نگووووووووووووووووو!

بفرما، 2ماهه می خواد 6 صفحه متن واسه من ترجمه کنه جون داره میده. به جان خودم 2زار خیرش به من نرسیده!خنثی لعنتی لااقل نمیگه ترجمه نمی کنم، هی فایلو از من می گیره، باز 2هفته بعدش که میگم چی شد 2باره میگه کو متنت!!!منتظر همه تحویل دادن ترجمه شونو فقط مونده واسه منه بدبخت!خب من این بشرو خفه نکنم که در حق عالم بشریت ظلم کردم!...عصبانی

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


اگر عمر دوباره داشتم

  البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.

  اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شومهمه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى.


 
آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.


 
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدمبیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

 در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم.

  زیرا من با  ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:

"شادى از خرد عاقل‌تر است."

 

دان هرولد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایی (1966-1889)

 

[ ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


به مناسبت بُرد پرسپولیس که قولشو داده بودم! :دی !

         

 

     

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

2دفعه س بردن دیگه!خنثی

حالا اون بازی آخری لیگ که به درد نخور بود، ولی خب صعودشون بد نبودچشمک

پذیرایی هم داریم استثنائاً!زبان


بفرمایید از این طرف...
[ ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


کدوم نیمه ی لیوان احیاناً؟!؟

اصغر بینی بزرگی داشت و خیلی مهربان بود و باهوش و سختکوش و خوش برخورد و با جنبه و مؤدب و خوش لباس و متین و فروتن و خوش صحبت و باشخصیت و تمیز و مرتب.

بچه های محل صداش می کردند اصغر دماغ!

 

اینو الآن خوندم خیلی حال کردم باهاش!

اینم به خاطر شما سماء خانمچشمک

[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


عـَ ـصـَ ـبـ ـا نـ ـی

الآن خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی عصبانیمعصبانی

خیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانی

خیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانیخیلیعصبانی

یعنی دمِ دستم بود خفه ش می کردم...عصبانی

عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی

عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی

[ ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


بایرن 2-5 دورتموند

حالم خوبه

حالم خوب نیست

نه، خوبم

فقط سرم درد می کنه

و یه وقتا تمام وجودم درد می کنه تا بند بند انگشتام حتی

چیزیم نیس که

اصلاً همه همین جوریَن!!!خنثی

خوب میشم...

کلی کار دارم، کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی زیاد!

و یه عالمه حال ندارم!

الآن نشستم اینجا که داستانی که استاد فرموده بخونم، و ترجمه تایپ کنم، و متن ترجمه کنم... همه ش مثلاً!...

خُـــــــب، دیگه چه خبر؟!

راستی دیدی بایرن 5تا خورد! نوش جونش!!!

میگم یه چیزیم هس انگارمتفکر

خیلی داغون شدم چند وقته. 5دقیقه نمی تونم مثل آدم بشینم، تمام تنم ضعف میره. فرت و فرت مریض و سرما خورده م. بعد شدم عین این پیرزنا که هرروز از درد یه ورشون می نالن! این که میگم یه پروسه ی طولانیه که تقریباً از سال پیش شروع شده ها... بعد میرم آزمایش و اینا، میگه هیچیت نیس! خب پس چرا اینجوری ام من؟! جل الخالق، کم خونی هم حتی میگه ندارم به عنوان یک پدیده ی نادر بین نسوان ایرانی!تعجب پس لابد حالم خوبه دیگهمتفکر

میگم که خوبم.

خوبم، تو خوبی؟!لبخند

روزگار هم می گذره

چه من پروژه م تکمیل شه چه نشه

چه 2-4-6 یا هر چند تا واحد بیفتم یا نیفتم

چه مجموعه آثار پوشکین رو بخونم و با اسم و سرگذشت قهرمانا حفظ کنم یا نکنم

سخت می گیرن بعضیا!

والا!...

میگم عوض این حرفا بیا یه کاری کنیم

بیا مثل خُلا بشینیم همدیگه رو تصور کنیم! مجسم کنیم کی چه شکلیه!

تا حالا ازین خُل بازیا درآوردی؟!

من بار اولمه...

حوصله م سررفته خب...

سخته ولی اینجوری

من اصلاً بلد نیستم کسی رو پیش چشام مجسم کنم. طرف رو دیده باشم هم سخته، دیگه چه برسه بخوام خودم حدس بزنم!

یه بار یادمه با یکی چت می کردم، بعد نشستیم به توصیف کردن خودمون. بعد من هرچی سعی کردم نتونستم اونو تصور کنم و با خودم گفتم "وای، چشم سبز!!!خنثی" خب چشم سبز دوس نداشتم. بعد چند وقت قرار شد همو ببینیم. به دوستم می گفتم، گفت ببینیش می دونی چه شکلیه؟! گفتم آره، اینجوری و اونجوری و... . گفت اَ اَ اَ... پس خیلی خوشگله که! گفتم مگه هرکی بور باشه خوشگله؟! بعد رفتم دیدمش، انقده خوشگل بود!... ذره ای شبیه چیزی که من به زور تصور کردم نبود!  خلاصه انقد پرتم در این زمینه!

[ ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


اطلاعیه 6

یه کم قبلاً نوشته بودم که خیلی کم بود پُست براش نذاشتم، الآن یه خورده به همون اضافه کردم. باقیش گیر داره، باید سر فرصت بخونم و درستش کنم.آخ

 

 

  • پست قبلی قرار بود نظراتش بسته باشه، ولی بعد ترجیح دادم تأییدیش کنم که اگه صحبتی بود بخونم فقط؛ لذا کلمات گهر بارتون خونده شد و ممنون از دوستایی که تبریک گفتن. آهنگ وب هم عوض شده، بازم اگه کسی دوست داشت بگه لیریکش رو بذارم.چشمک
[ ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


ای عاشقان، ای عاشقان، دل را چراغانی کنید...

میلاد حضرت فاطمه (س) مبارک

 

 

مامان گُلم

هر روزِ من، روزِ توئه

می دونم یه وقتا اذیتت می کنم

ولی به خدا عاشقتمماچ

[ ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


سفر نامه

سلام

خُب...

این 2روز که نبودم، رفته بودیم :

قلب کاشان قلب

4 شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و شب رسیدیم مشهد اردهال و رفتیم اینجا :

قلب

مزارش تو صحن یه امام زاده س که بین خود کاشونیا به سلطان علی معروفهچشمک

نیشخند

بقیه شو اگه خواستید ببینید بفرمایید از اون طرفچشمک


بفرمایید از این طرف...
[ ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]


دوست

دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر، خواهر، پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: "امشب بیا خونه ما دلم گرفته" و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : "امشب نیا حوصله ندارم."
با دوستانمان می توانیم بخندیم. می توانیم گریه کنیم. می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم. می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم. می توانیم شادی کنیم. می توانیم غمگین شویم. میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مُرد، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم. می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : "پاشو بیا اینجا" و اگر دوستمان پرسید "چی شده؟" بگوییم : "حرف نزن فقط بیا." و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد، خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم. با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم، کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم؛ و اگر شما یا او غیر از این بودید شک کنید که هنوز به دوستی نرسیده اید.

سروش صحت


بفرمایید از این طرف...
[ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خط خطی ] [ جونم، چیزی می خواستی بگی؟! () ]