خط خطی!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند...

2-3 روزه حالم گرفته س! از بس که اتفاقای قشنگ قشنگ برام می افته!!!

شنبه یکی رو دیدم که نباید می دیدم، یعنی بهتره که نبینم!!! یه حال ناجوری داشتم. می خواستم بیام و از حس و حالم بنویسم که تو خونه اون اتفاقا افتاد و شرایط عوض شد! جوری که حس عاشقی از سرم پرید!!!

دیروز هم داغووووووون! با چشای پف کرده از اشکای شب رفتم دانشگاه؛ حیف که نمی شد نرم، وگرنه حتما" نمی رفتم با اون حال و روز! استاد هم که تازگی یاد گرفته رژه بره رو اعصاب من!!!عصبانی خدا رو شکر که دیگه ترم رو به اتمامه... هرچند به احتمال زیاد ترم بعد هم با ایشون واحد خواهم داشت!کلافه 

امروز هم که پرسپولیس عزیزم شاهکاری 2باره آفرید و به رسم مهمان نوازی دلش نیومد فولاد رو بدون امتیاز راهی اهواز کنه! -انقدر بی حال و حوصله ام که حتی خبر نداشتم پرسپولیس بازی داره! تو راه که میومدم خونه از تلویزیون مغازه ها دیدم!-

خلاصه حالم بده، بــــــــــــــــــــــــــد! از خستگی هم که رو به موتم! دلم میخواد 1هفته بخوابم!!!خمیازه

پس فردا هم پیکان جونم با رقیب سنتی ش سایپا بازی داره؛ امیدوارم اونا دیگه حال منو نگیرن و برنده باشنقلب 

دیگه کمتر غر بزنم بهترهزبان

حالا اگه کسی خواست حال و هواش عوض شه تشریف ببره ادامه مطلب یه داستان کوتاه بامزه گذاشتمچشمک


 

 

بابی پسر خیلی شری بود؛ همیشه اذیت می کرد. یه روز به مامانش گفت :

من واسه تولدم دوچرخه میخوام!

مامانش بهش گفت : آیا حقته که این دوچرخه رو بگیرم واسه تولدت؟

بابی گفت : آره!

مامانش بهش گفت : برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده!

نامه اول

سلام خدای عزیز!

اسم من بابی هست. من پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت میخوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو، بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین اونو پاره کرد.

نامه دوم

سلام خدا!

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفا" واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

دوباره کمی فکر کرد و دید این نامه هم جواب نمیده. واسه همین پاره ش کرد.

نامه سوم

سلام خدا!

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم، ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول میدم که بچه خوبی بشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده! واسه همین پاره ش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که میخوام برم کلیسا! مامانش دید که کلکش کارساز بوده بهش گفت برو.

بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست. وقتی دید کسی اونجا نیست، مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد!!! بعدش مستقیم رفت تو اتاقش...

نامه چهارم

سلام خدا!

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش باید واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی.

بابی

 

  • ما را از نظرات گرم خود بی نصیب مگذارید!!!مژه

نویسنده : خط خطی - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ داستان و تگ پرسپولیس و تگ والیبال


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo