خط خطی!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند...

شاید خوندن چیزایی که میخوام بنویسم برای دیگران خوشایند نباشه. اگه فکر می کنید ممکنه ناراحت شید، نخونیدش. ممنون


هیچ وقت فکر نمی کردم نبودنش انقدر دلخراش باشه!زیاد اذیتمون کرده، ولی هیچ وقت راضی به مرگش نیستم. دیشب که دیدم بابام چه حالش بده خیلی دلم سوخت! مادرش هم که از دنیا بره، دیگه هیچ کسی نداره، عمه/ خاله/ عمو/ دایی، همه رفتن!

حالش هیچ خوب نیس، افتاده رو تخت بیمارستان، یه روز ICU، یه روز بخش، یه روز CCU. سنش بالاست، عمل کردن ریسکش زیاده. کاری از دست دکترا هم بر نمیاد!

خدا میدونه این مدت که مونده بود گوشه خونه چقدر دلم براش می سوخت. بازم خدا میدونه چقدر آزارمون داد! دم به دقیقه زنگ زدناش بماند، امان از زبون تندش!!!

نمیگم دوسش ندارم، خوبی هم زیاد داره -خدایا! نمیدونم بگم "داشت" یا "داره"!- منم آدم کینه ای نیستم، ولی به قول حبیب پارسا(!) "می بخشم، ولی فراموش نمی کنم!"

خدا از سر تقصیراش بگذره، کمک زیاد کرد بهمون، ولی 2برابر هر کاری که کرد زخم زبون زد!

بچه بودم، هنوز مدرسه نمی رفتم. جمع کردیم رفتیم طبقه دوم خونه ش زندگی کنیم تا تنها نباشه.پله های توی خونه سنگ گرانیت مشکی بود. اون روزا هنوز خودش سرپا بود. پله ها رو براش دستمال می کشیدم. عدس بو داده دوس داشت، از خونه مون بر می داشتم می رفتم پائین با هم می نشستیم می خوردیم. ولی یادمه اون شبی رو که تو خونه رامون نداد!!! یادمه با اشک و زاری و قهر و دعوا اومدیم این خونه نشستیم. اونم اونجا نموند. جمع کرد رفت بالا شهر بشینه!

دلمون نیومد قهر بمونیم، رفتیم آشتی! خونه ش مثل قبلی بی روح بود! هر هفته جمعه ها بهش سر می زدیم. برامون بستنی می خرید تو فریزر نگه میداشت. با هم میرفتیم پیاده روی، خرید، گردش... ولی هر دفعه 1من میرفتیم 100من بر می گشتیم...

شاید واسه خودش خساست به خرج بده، ولی دست و دلبازه واسه دیگران. از لحاظ مالی به خیلیا کمک کرده تو زندگیش. یکیش بابای خودم! خونه شو فروخت که بابام بدهیاش رو بده!!! خیلی کمک بزرگی بود، ولی همیشه منتش رو سرمونه! هردفعه که از خونه کوچیکش نالید، هر بار که دیر سر زدن بابام رو به پول ربط داد! هر بار که فکر کرد هر چی دلش بخواد میتونه بار مامانم کنه، چون پول داده!

حالش هیچ خوب نیست، خونه یه وقتا ماتم کده میشه، با هر زنگ تلفن یه سکته رد می کنیم!

دلم میخواد برگرده خونه ش، دیدنش بااین حال و روز هیچ خوشایند نیست... دیگه امیدی واسه کسی نمونده، ولی دلم نمیخواد اینجوری بره، اینجوری با زجر! همه مون رفتنی ایم، ولی کاش اینجوری نره، الآن نره، تو بیمارستان نباشه...

خوبیا و مهربونیاش یادم نمیره، آزار و اذیتش هم؛ ولی سعی می کنم همیشه با خوبیا یادش کنم، حتی اگه دلمو شکسته باشه، حتی اگه دل مامانم رو شکسته باشه.....

مادربزرگم! سعی کن بهتر شی، برگرد خونه ت. میدونم درد داری، میدونم خوابی رو که دیدی، ولی برگرد، یه مدت دیگه بمون، اینجوری از پیشمون نرو.....


نویسنده : خط خطی - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo