خط خطی!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند...

خسته ام و بی حال

پیش از ظهر کلاس تموم شد

ولی حتی حال خونه رفتنم ندارم

میرم سوار اتوبوس شم ببینم به کجا می رسم

سر راه اما می پیچم تو ساندویچی دم دانشگاه

- یه هات داگ، لطفاً!

- بفرمایید، الآن حاضر میشه

چند دقیقه بعد...

خط همیشگی رو سوار می شم، اما به آخر خط نرسیده پیاده می شم، دم پارک

پارک همیشه پر از گربه س

از همون دم در یکی شون دنبال سرم راه می افته

یه نیمکت خالی گیر میارم و می شینم

گربه هه نزدیکمه

- بیا با هم ناهار بخوریملبخند

براش یه تیکه سوسیس می ذارم، شروع می کنه به خوردن، خودمم همین طور.

خدا رو شکر هات داگ دوست داشت!


 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

اتفاق خوبی که منتظرش بودم افتاد

خدا رو 1000000000000n بار شکر.....

از خوشی داشتم منفجر می شدم یه آن

وای خدا، ممنونتم.....قلب


نویسنده : خط خطی - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo