خط خطی!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند...

حالم خوش نیس

هیچ هم خوش نیس

یعنی اصلاً حوصله خودمو هم ندارم

خواستم بنویسم، دیدم چیزی واسه گفتن ندارم، این که حالم خوب نیس خیلی تکراریه، من کِی حالم خوبه اصلاً؟!!!

رفتم شعر بخونم واسه خودم مثلاً

کتاب سهرابو برداشتم، همینجوری بازش کردم

یعنی لعنت به این روزگار وقتی حتی  کتابت هم باهات سر سازگاری نداره، که وقتی بازش می کنی میاد "...و نترسیم از مرگ"

برو بابا سهراب جون، کی ترسید حالا!

همچین حالم گرفته شد که دیگه نگشتم دنبال یه شعر دیگه!

چه می دونم....

دری وری دارم می گم!

بیا اگه دوس داری چند خطشو با هم بخونیم : (صدای پای آب، بعد از همون مرگ و میرش!...)


در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.

 

پرده را برداریم :

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل  ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود.

 

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت...

 


نویسنده : خط خطی - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سهراب و تگ شعر


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo