خط خطی!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند...

سلام

با وجود حوصله ای که ندارم، فکر کردم شاید لازم باشه یه چیزایی رو توضیح بدم، درمورد قصه م

اول باید اعتراف کنم که وقتی نوشتمش و بازخوردای دوستانی که می خوننش رو دیدم واقعاً ذوق زده شدم! تعارف که ندارم، اصلاً فکر نمی کردم کسی خوشش بیادخجالت ماشالا همه خودتون اهل ادبیات و دست به قلم...

اما

جهت این که احیاناً بعداً تو ذوق دوستان نخوره که "وا!!! این چی بود دیگه؟!!" باید یه چیزایی رو عرض کنم خدمتتون.

از همه مهم تر این که این داستان صرفاً حول روابط و احساسات چند نفر شخصیتای اصلی می چرخه که یه کم پیچ در پیچ میشه، لذا شما با هیچ مضمون بلند بالا و عمیقی رو به رو نمی شیدخنثی

بعد عارضم به محضر شریفتون که من اینو خیلی سال پیش نوشتم، شاید حدوداً 16 سالم بود. به خاطر همین یه کم حال و هواش ممکنه تو مود اون روزگار و سن و سالم باشه، گرچه الآن که دارم یه جورایی بازنویسی ش می کنم ممکنه خیلی چیزا به نظر خودم بی منطق و بیخود و ناجور بیاد و عوضش کنم، ولی تو کلیتش نمی تونم زیاد دست ببرم چون ممکنه همه چی به هم بریزه. مثلاً تو این نسخه اصلی دست نویس که نزد بنده سنیشخند بابای دختره خیلی بهش گیر میده، چون اون موقع تو تصور من نمی گنجید مامان و بابایی که گیر ندن هم وجود دارن!!! حتی من اینجا نوشتم که مثلاً باباهه راحت اجازه نمی ده مهشید بره به اون مهمونی، چون تو مخیله م نمی گنجید اون زمون -البته خودم همیشه خونه دوستام پلاس بودم و جایی نبود دعوتم کنن و نرم!زبان- ولی وقتی خواستم تایپ کنم فکر کردم چه دلیلی داره که اجازه نده وقتی می شناسشونسوال البته اینجا تو نوشته هام اصلاً خبری از تولد نیست و همین جوری الکی دور همن! خلاصه ازین حذف و تعدیلا زیاد داره، بعد به خاطر همین خیلی جاها حجمش کم میشه، بعد ممکنه من اینجا 20 صفحه نوشته باشم و برم فصل بعد، ولی تو تایپ قدر یه فصل نشه، اما طبق همونی که تو دفترمه فصل ها رو شماره می زنم دیگه!یول

یه چیز دیگه هم که هست اینه که سوتی احتمالاً به وفور یافت میشه، به گیرنده هاتون دست نزنید! چون در هم و برهم نوشتمش، یعنی یه وقتا هرچی به ذهنم رسیده نوشتم و بعداً کنار هم چیدمشون، ذهنیت کلی درباره مثلاً زمان و مکان اتفاقا ندارم، یعنی مثلاً ممکنه نوشته باشم 4شنبه س، بعد بی حواس فرداش رو بگم جمعه!!!زبان اگه ازین جور چیزا دیدین بهم بگید که درستش کنم چون خودم به احتمال زیاد متوجهش نمی شمخنثی

همینا دیگه..... ببخشید مُختونو خوردم!نیشخند حالا بفرمایید ادامه ماجرا


نویسنده : خط خطی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ خط خطی و تگ داستان


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo