خط خطی!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند...

کتاب سهراب رو باز کردم، این شعر اومد، خیلی هم دوسش دارمقلب یه کمی از اواخرش رو می نویسم

عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

 

من از کنار تغزل عبور می کردم

و موسم برکت بود

و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.

زنی شنید،

کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل.

در ابتدای خودش بود

و دست بدوی او شبنم دقایق را

به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید.

...

عبور باید کرد.

صدای باد می آید، عبور باید کرد.

و من مسافرم، ای باد های همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشدهء پاک.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور "هیچ" ملایم را

به من نشان بدهید.


نویسنده : خط خطی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سهراب و تگ شعر


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo