خط خطی!

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند...

دختری کنجکاو می پرسید : ایها الناس، عشق یعنی چه؟

دختری گفت : اولش رؤیا؛ آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت : عشق یعنی رنج، پینه و زخم و تاولِ کف دست

پدرش گفت : بچه، ساکت باش! بی ادب، این به تو نیامده است!

رهرو ای گفت : کوچه ای بن بست؛ سالکی گفت : راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت : عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت : شوخی لوسی است؛ تاجری گفت : عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت : عشق، پر کردن شکم خالیِ زن و فرزند

شاعری گفت : یک کمی احساس، مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت : خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا : گناهِ بی بخشش؛ واعظی گفت : واژه بی معناست

زاهدی گفت : طوق شیطان است؛ محتسب گفت : منکر عظماست

قاضی شهر عشق را فرمود "حد هشتاد تازیانه به پشت"

جاهلی گفت : عشق را عشق است! پهلوان گفت : جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت : طبل تو خالی است؛ یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت : از آن بپرهیزید؛ یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل؛ توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت : من فقط یک سؤال پرسیدم!!!


نویسنده : خط خطی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شعر


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo